چاره کردن. [ رَ / رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تدبیر کردن.در اصلاح امری یا انجام کاری تأمل و تفکر نمودن. درصدد رهایی کسی یا رهانیدن چیزی برآمدن : کنون یک بیک چاره جان کنیدهمه با من امروزپیمان کنید.فردوسی.بدو گفت بهرام پس چاره کن وزین راز مگشای بر کس سخن.فردوسی.کنون چاره ای کن که تا آن سپاه ز بلخ آوری سوی این بارگاه.فردوسی.چو فردا بیاید بدشت نبردبه کشتن همی بایدم چاره کرد.فردوسی.بسی چاره کرد اندر آن خو...
فرهنگ فارسی
درمان کردن
تدبیر کردن . در اصلاح امری یا انجام کاری تامل و تفکر نمودن . در صدد رهایی کسی یا رهانیدن چیزی بر آمدن .