پیچاندن. [ دَ ] ( مص ) خم کردن. خماندن. پیچش دادن. تاب دادن. پیچیدن ( در معنی متعدی ). گردانیدن. تافتن. بگردانیدن : بدان تا بباید بدین روی کوه نپیچاند از ما گروهاگروه.فردوسی.بپیچاند آنرا که خود پرورداگر بیهش است و اگر با خرد.فردوسی.نه کوشیدنی کان تن آرد برنج روان را بپیچانی از آز و گنج.فردوسی.مکش مرمرا کت سرانجام کاربپیچاند از خون من روزگار.فردوسی.بپیچاند آنرا که بیشی کندوگر چند بیشی ز پیشی کند.فر...
فرهنگ عمید
چیزی را در چیز دیگر چرخاندن، مانندِ پیچاندن میخ پیچ در تخته یا چیز دیگر، گردگرداندن، پیچ دادن، تاب دادن، گرداندن.
فرهنگ معین
(دَ ) (مص م . ) ۱ - خم کردن ، تاب دادن . ۲ - رنج دادن ، فشار آوردن .
فرهنگ فارسی
تاب دادن، پیچ دادن، گرداندن، چرخاندن، گرداندن( مصدر )۱- خم کردن تاب دادن پیچیدن ( متعدی ) پیچش دادن . در کام زبان همی چه پیچانم ? ( مسعود سعد ) ۲- رنج دادن صدمه رساندن محو کردن : بپیچاند آنرا که خود پرورد اگر بیهشست ارستون خرد. ( شا. بخ ۲۲۷۴ : ۸ ) یا پیچاندن سرا. از اطاعت بدر رفتن عاصی شدن بر : بیاید بنزد تو ای پر هنر مپیچان ز گفتار او هیچ سر. ( فردوسی ) یا سرکسی را پیچاندن . وی را بوعد. دروغ فریف...
دانشنامه عمومی
پیچاندن (کنایه). پیچاندن (عامیانه: پیچوندن) اصطلاحی است عامیانه و خیابانی در زبان فارسی مدرن. این کنایه به معنای از زیر کار در رفتن، غیبت کردن، جیم شدن، قسر در رفتن، ناخنک زدن و طفره رفتن در پاسخ دادن استفاده می شود.wiki: پیچاندن (کنایه)...
اصطلاحات
معنی اصطلاحات عامیانه و امروزی -> پیچاندن رد کردن، از سر باز کردن، سرباز زدن از مسئولیت. مثال: باز که کلاسو پیچوندی !