پیله کردن. [ ل َ / ل ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ( ... دندان )؛ گوشت بن آن آماس کردن. گرد آمدن ریم در بن دندان دردگن و بر اثر درد ظاهر شدن. || ( ... کرم ابریشم )؛بادامه تنیدن کرم ابریشم از لعاب دهان به دور خویش. || ( ... چشم )؛ جوش کوچک در پلک برآمدن.- پیله کردن بکسی ؛ او رابسماجت رنج دادن. دراز واکاویدن با وی. اذیت کردن با ابرام کسی را. بکاری بیهوده نسبت بکسی دوام ورزیدن چون مستان. او را با تکرار گفتا...
فرهنگ معین
( ~. کَ دَ ) (مص ل . ) پافشاری کردن ، اذیت کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) پیله کردن چشم . جوش کوچک در پلک چشم بر آمدن . یا پیله کردن دندان . گوشت بن آن آماس کردن در حالی که چرک در آن گرد آمده باشد.