پیرگرگ. [ گ ُ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) گرگ بزادبرآمده. گرگ سالخورده. گرگ کهنسال. || اصطلاحی ستایش آمیز، کنایه از مردی آزموده و باتجربه و گربز و دلیر : بیامد پس آن بی درفش سترگ پلیدی سگی جادویی پیرگرگ.دقیقی ( از شاهنامه فردوسی ).شنیدستی آن داستان بزرگ که ارجاسب زدآن گو پیرگرگ.فردوسی.بپیش سپاه اندرآمد طورگ که خاقان ورا خواندی پیرگرگ.فردوسی.چو رستم که بد پهلوان بزرگ چو گودرز بینادل آن پیرگرگ.فردوسی. ||...