پی کور. [ پ َ / پ ِ ] ( ص مرکب ) بی اثر پای. که ایز بجای نگذارد. که رد پای نماندش. بی نشان پای بر زمین : پی کور شبروی است ، نه ره جسته و نه زادسرمست بختیی است نه می دیده و نه جام.خاقانی.ای مرکب عمر رفته پی کورزآن سوی جهان هبات جویم.خاقانی.سیاره اقطاع ز خوف تو بهر صبح پی کور نمایند ره کاهکشان را.نظیری.آنم که بعقل در جنون میگردم بلهانه به هر سحر و فسون میگردم با آنکه ره مقصد خود میدانم پی کور بنعل و...
فرهنگ فارسی
فرد دچار پیکوری
( صفت ) آنکه اثر پای بجای نگذارد کسی که رد پایش بجا نماند بی نشان : پی کور شبرویست نه ره جسته و نه زاد سرمست بختیی است نه می دیده و نه جام . ( خاقانی )
فرهنگستان زبان و ادب
{amauthorrotic} [علوم پایۀ پزشکی] فرد دچار پی کوری