پی بردن. [ پ َ / پ ِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) واقف گشتن. آگاه شدن. اطلاع یافتن. آگاهی یافتن. اطلاع حاصل کردن. دریافتن. دانستن. یافتن. راه بردن. سراغ چیزی یافتن. بحقیقت چیزی رسیدن. ( آنندراج ). نشان یافتن. فهمیدن. بو بردن. ( فرهنگ نظام ). کشف کردن. مطلع شدن : مرد درین راه تنگ پی نبردگرنه خرد را دلیل و یار کند.ناصرخسرو.پی بگمانت نبرده هرچه یقین است ره بیقینت نیافت هرچه گمانست.مسعودسعد.ره رفته تا خط رقم ...
فرهنگ معین
( ~. بُ دَ ) (مص ل . ) آگاه گشتن ، اطلاع یافتن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- پی بردن بچیزی . واقف شدن بدان آگاه گشتن اطلاع یافتن دریافتن : در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی ? ره بپرسیم مگر پی بمهمات بریم . ( حافظ ) ۲-نشان یافتن از : لبش می بوسم و در می کشم می به آب زندگانی برده ام پی . ( حافظ )
مترادف و متضاد
sense (فعل)دریافتن، احساس کردن، دیدن، فهمیدن، پی بردن، حس کردنdiscover (فعل)پیدا کردن، دریافتن، کشف کردن، یافتن، پی بردن، مکشوف ساختن، من کشف کردمrealize (فعل)واقعی کردن، درک کردن، دریافتن، نقد کردن، فهمیدن، تحقق یافتن، پی بردن، تحقق بخشیدن، قوه اوردنfind out (فعل)دریافتن، کشف کردن، پی بردن، مکشوف کردن...