پوسیده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) متخلخل و سبک شده از طول زمان یا علتی دیگر. رمیم. نخر. نخرة. پوده. بالی. بالیة. رمة. ریزیده. رث.سوداء. چرّیده. ( در تداول مردم قزوین ) : زآنهمه وعده نیکو ز چه خورسند شدی ای خردمند بدین نعمت پوسیده غاب.ناصرخسرو.تازه رویم بمثل لاله نعمان بودکاه پوسیده شد آن لاله نعمانم.ناصرخسرو.بنگر که این غلیژن پوسیده یاقوت سرخ و عنبر سارا شد.ناصرخسرو.آن به که زیر نفرین باشد همیشه جاهل م...
فرهنگ عمید
۱. ازهم دررفته. ۲. پوده شده در اثر کهنگی و فرسودگی.
فرهنگ فارسی
ویژگی دندانی که دارای پوسیدگی است
( اسم ) ۱- متخلخل و سبک شده بر اثر طول زمان یا علتی دیگر . ۲- عفن متعفن .