پوسیدن. [ دَ ] ( مص ) متخلخل و سبک شدن چیزی از گذشتن زمان بروی یا بعلتی دیگر. چرّیدن ( در تداول مردم قزوین ). سخت سوده و نزدیک بریخته شدن. ( شرفنامه ) : زری که در لحد خاک بود پوسیده کفن دریده و گردید مسکه دینار.سلمان.ریزیدن. بریزیدن. افزار. ( منتهی الارب ). پوسیده شدن. لبس. ( تاج المصادر بیهقی ). سَلَس. ( المنجد ). بلاء. تآکل : سلست الخشبة؛ پوسید و ریزه ریزه گردید چوب. ( منتهی الارب ). رمیم ، رمة،...
فرهنگ عمید
۱. پوسیده شدن. ۲. پوده شدن چیز کهنه. ۳. پوده شدن چیزی در اثر رطوبت یا مرور زمان: تبه گردد این روی و رنگ رخان / بپوسد به خاک اندرون استخوان (فردوسی: لغت نامه: پوسیدن ).
فرهنگ معین
(دَ ) (مص ل . ) ۱ - فرسوده شدن ، فاسد شدن ، کهنه شدن . ۲ - عفونت یافتن . ۳ - پژمرده شدن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- متخلخل و سبک شدن چیزی بر اثر گذشت زمان یا بعللی دیگر فساد پذیرفتن . ۲- عفونت یافتن . ۳- پژمرده شدن .