معانی کلمه : پلک
لغت نامه دهخدا
پلک . [ پ ُ ] (اِ) گرده . کلیه . وَک .
پلک . [ پ َ ] (اِ) در «نور» پاپیتال را نامند.
پلک . [ پ ُ] (اِخ ) نام قریه ای است از توابع بیضاء (فارس ) دو فرسنگ بیشتر شمالی تل بیضاء. (از فارس نامه ٔ ناصری ).
فرهنگ عمید
هریک از پوست بالا و پایین چشم که چشم را می پوشاند و مژه ها در لب آن قرار دارد.
فرهنگ معین
(پِ لْ یا پَ لَ ) ( اِ. ) پوست گرداگرد چشم که چشم را می پوشاند.
فرهنگ فارسی
هریک ازپوست بالاوپایین چشم که آن رابپوشاند
( اسم ) گرده کلیه
نام قریه ایست از توابع بیضائ
( اسم ) گرده کلیه
نام قریه ایست از توابع بیضائ
دانشنامه عمومی
(جنوبی؛ لامِردی) پِلَک؛ فرد خسیس و دست تنگ.
نقل قول
گویش مازنی
پل کوچک که با سنگ یک پارچه یا چوب ساخته شود
/pelak/ پل کوچک که با سنگ یک پارچه یا چوب ساخته شود
گویش اصفهانی
تکیه ای: pelk / pila
طاری: pelk
طامه ای: pelk
طرقی: pelk
کشه ای: pelk
نطنزی: pelk
مترادف و متضاد
eyelid (اسم)
پلک، پلک چشم، جفن
