معانی کلمه : پف
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بادی که از دهان و میان دو لب خارج کنند برای خاموش کردن چراغ یا برافروختن آتش یا خنک کردن یک چیز گرم.
۲. (اسم ) ورم، آماس.
۲. (اسم ) ورم، آماس.
فرهنگ معین
(پُ ) (اِصت . ) ۱ - بادی که در اثر جمع کردن هوا از دهان به در آید. ۲ - آماس ، ورم .
فرهنگ فارسی
بادی که ازدهان ومیان دولب خارج کنندبرای خاموش، چراغ یابرافروختن آتش یاخنک کردن یک چیزگرم
( اسم ) ۱- بادی بود که از دهان بدر آرند برای خاموش کردن چراغ یا تیز کردن آتش یا سرد کردن چیزی گرم و امثال آن فوت دم پفو باد . ۲- آماس ورم .
( اسم ) ۱- بادی بود که از دهان بدر آرند برای خاموش کردن چراغ یا تیز کردن آتش یا سرد کردن چیزی گرم و امثال آن فوت دم پفو باد . ۲- آماس ورم .
گویش مازنی
۱پوک ۲سست ۳فوت
۱لفظی که از بوییدن بوی بد ابراز گردد ۲جگر سفید ۳باد کرده ...
/paf/ لفظی که از بوییدن بوی بد ابراز گردد - جگر سفید ۳باد کرده – متورم ۴موی پف کرده & پوک - سست ۳فوت
مترادف و متضاد
آماس، باد، متورم، ورم
آماه، پفو، دم، فوت، نفحه، نفخ، ورم
۱. آماس، باد، متورم، ورم
۲. آماه، پفو، دم، فوت، نفحه، نفخ، ورم
واژه نامه بختیاریکا
( پُف ) جگرسفید؛ شش
