معانی کلمه : پروانچه
لغت نامه دهخدا
پروانچه. [پ َرْ ن َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) پروانه. قاصد. برید.
فرهنگ عمید
۱. اجازه نامه، پروانه، جواز.
۲. حکم، فرمان.
۳. گواهی نامه.
۲. حکم، فرمان.
۳. گواهی نامه.
فرهنگ معین
(پَ چِ )(اِمصغ . ) ۱ - پروانه ، اجازه نامه . ۲ - فرمان پادشاهان . ۳ - برات ، حواله .
فرهنگ فارسی
( اسم )۱- پروانه جواز. ۲- فرمان پادشاهان: حکم : ( و اگر چنانچه دست تطاول در آستین خویشتن داری نکشد و برسم خارجی و طیارات دیوانی بی پروانچه و مهر آل طمغائ ما متصدی رعایا و عجز. آن طرف گردد... )( مکاتبات رشیدی ) ۳- (اصط. هندوستان ) فرمانی که احتیاج بمهر شاه نداشت . ۴- برات حواله . ۵- گواهی نام. دبستان و دبیرستان .
