پرواس. [ پ َرْ ] ( اِ ) پرداختن بود و هر که هرچه بساود گوید که بپرواسیدم. ( فرهنگ اسدی ). لمس باشد یعنی بسودن : دست بساویدن یعنی بسودن دست تا بدانند که نرمست یا درشت. ( اوبهی ). بساوش. ببساوش. مجش. رجوع به برمجیدن شود. پرماس. برماس. || ترس و بیم. ( برهان ). || فراغ. خلاص. نجات. ( برهان ). پرواز. رستگاری : بعدل او بود از جور بدکنش رستن بخیر او بود از شر این جهان پرواس.ناصرخسرو.رشیدی گوید: و از قواع...
فرهنگ عمید
= پرواسیدن: به عدل او بُوَد از جور بدکنش رستن / به خیر او بُوَد از شر این جهان پرواس (ناصرخسرو: مجمع الفرس: ۲۳۲ ).