پرنگار. [ پ ُ ن ِ ] ( ص مرکب ) بسیارنقش : بهشتی بد آراسته پرنگارچو خورشید تابان بخرم بهار.فردوسی.پشیمان شد از کرد خود شهریاراز آن پنبه و جامه پرنگار.فردوسی.که یک روزمان هدیه شهریاربود دوک با جامه پرنگار.فردوسی.کمر خواست پرگوهر شاهواریکی خسروی جامه پرنگار.فردوسی.بفرمود رستم که تا پیشکاریکی جامه آرد برش پرنگار.فردوسی.ز افسر سر پیلبان پرنگارز گوش اندر آویخته گوشوار.فردوسی.سرائی چنین پرنگار آفریدتن و ...
فرهنگ عمید
۱. هرچیزی که دارای نقش ونگار بسیار باشد. ۲. باغی که دارای گل های رنگارنگ باشد: جهان دید بر سان باغ بهار / در و دشت و کوه و زمین پرنگار (فردوسی۲: ۱۳۳۱ ).
فرهنگ فارسی
هرچیزی که دارای نقش ونگاربسیارباشد ( صفت ) ۱- پر نقش ۲- با گلها و گیاهان رنگارنگ . یا سخن پرنگار . فریبنده جوهر سفسته آمیز .