معانی کلمه : پرسی
لغت نامه دهخدا
پرسی . [ پ ِ ] (اِخ ) کرسی کانتن مانش از ناحیه ٔ سن لو دارای 2343 تن سکنه .
پرسی . [ پ ُ ] (حامص ) این کلمه به تنهائی بکار نرود، به بعض کلمات ملحق گردد و به آنها صورت مصدری دهد مانند: احوالپرسی . بیمارپرسی .
فرهنگ فارسی
جراح نظامی فرانسوی
گویش مازنی
کرمی که در آرد و سبوس پدید آید و سبب چسبندگی ذرات آن گردد ...
/persi/ کرمی که در آرد و سبوس پدید آید و سبب چسبندگی ذرات آن گردد
فرهنگستان زبان و ادب
{pressed} [مهندسی بسپار، مهندسی مواد و متالورژی] ویژگی آنچه پرس کاری بر روی آن انجام شده باشد
متـ . فشرده
