پختگی. [ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( حامص ) نضج. حالت و چگونگی چیزی که پخته باشد. رسیدگی. یَنع : هر یکی با جنس خود در کرد خوداز برای پختگی نم میخورد.مولوی. || عقل. حَزم. احتیاط. متانت. سنجیدگی. نباهت. وزن. باتجربگی. آزمودگی : فزون کرد ارچه سفر رودِ مردهمان پختگی به بود سود مردبکان کندن ار دست تو گشت ریش مخور غم که سود از زیان است بیش.امیرخسرو....
فرهنگ عمید
۱. پخته بودن. ۲. حالت و چگونگی هرچیز پخته شده. ۳. [مجاز] آزمودگی، تجربه داشتن، باتجربه بودن.
فرهنگ معین
(پُ تِ )(حامص . )کنایه از: کارآزمودگی و باتجربگی .
فرهنگ فارسی
حالت و چگونگی چیزی که پخته باشد رسیدگی نضج . ۱- سنجیدگی آزمودگی با تجربگی متانت . ۲- حزم احتیاط .