پایمرد. [ م َ ] ( اِ مرکب ، ص مرکب ) شفیع. خواهشگر. شفاعت کننده. میانجی. واسطه : اما صاحب دیوان سوری را شفیع کرده اند [ ترکمانان سلجوقی ]تا پایمرد باشد. ( تاریخ بیهقی ). میان این کار درآیدو پایمرد باشد و دل خداوند سلطان را خوش کند تا عذرما پذیرفته آید. ( تاریخ بیهقی ). هر زمستان خوارزمشاه آلتون تاش ما را و قوم ما را و چهارپای ما را به ولایت خود جای دادی تا بهارگاه و پایمرد خواجه بزرگ بودی. ( تاریخ...
فرهنگ عمید
۱. یاری دهنده، کمک کننده، مددکار، دستیار، دستگیر: در کار عشق دیده مرا پایمرد بود / هر دردسر که دیدم از این پایمرد خاست (خاقانی: ۷۴۷ ). ۲. شفیع، میانجی.
فرهنگ معین
(مَ ) (اِمر. ) ۱ - شفیع ، میانجی . ۲ - یاری دهنده . ۳ - پیشکار، خدمتگذار.