پای بازی. ( حامص مرکب ) رقص. پایکوبی : وفتنه در خم و پیچ او پای بازی میکرد. ( تاج المآثر ).معلم چون کند دستان نوازی کند کودک همیدون پای بازی.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).گروهی با نشاط و اسب تازی گروهی در سماع و پای بازی.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).ز بس برّاق دیده لهو و بازی بیامختند گوران پای بازی.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).آواز دل انگیز مرکب توآورده اجل را به پای بازی.مسعودسعد.هزار جان و دل...