معانی کلمه : پای
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. = پاییدن
۲. پاینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): دیرپای.
۲. پاینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): دیرپای.
فرهنگ معین
( اِ. ) ۱ - پا. ۲ - بخش ، سهم . ۳ - مقداری از زمین که با یک گاو می توان شخم زد. ۴ - کنایه از: ایستادگی و پایداری .
فرهنگ فارسی
فراوردهای تنوری متشکل از خمیر پرشده با مخلوطی شیرین که عموماً حاوی میوه است و رویۀ تردی دارد
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
pie (اسم)
کلاغ زنگی، کلاغ جاره، پای، ادم ناقلا، جانورابلق، کلوچه گوشت پیچ، کلوچه میوه دارپای، چیز اشفته و نامرتب
فرهنگستان زبان و ادب
{pie} [علوم و فنّاوری غذا] فراورده ای تنوری متشکل از خمیر پرشده با مخلوطی شیرین که عموماً حاوی میوه است و رویۀ تردی دارد
