پالانگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) پالاندوز. اَکّاف . قَتّاب : گویند گرفت یار تو یار دگراز رشک همی گویند ای جان پدرجانا تو بگفتگوی ایشان منگرخرخو بیند که غرقه شد پالانگر. فرخی .شبی نعلبندی و پالانگری حق خویش میخواستند از خری . نظامی .نمایند هر شب خران را بخواب که پالانگران را ببرده است آب .سلمان ساوجی (ازجُنگی خطی مورخ بسال 651)....