معانی کلمه : پارسنگ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
سنگی که در یک کفۀ ترازو بگذارند تا با کفۀ دیگر برابر شود.
فرهنگ معین
(سَ ) (اِمر. )نک پاسنگ . ، ~ برداشتن عقل کسی کنایه از: ناقص عقل بودن ، دیوانه بودن .
فرهنگ فارسی
قطعات شکستهشدۀ سنگ که برای تثبیت و تعادل ریلها بر روی بستر راهآهن ریخته شود
پاره سنگ، سنگی که دریک کفه ترازوبگذارند
( اسم ) سنگی که در یک کف. ترازو گذارند تا با کف. دیگر برابر گردد پارسنگ پاهنگ .
چیزی که در یک کفه نهند تا با کفه دیگر برابر شود
( اسم ) سنگی که در یک کف. ترازو گذارند تا با کف. دیگر برابر گردد پارسنگ پاهنگ .
چیزی که در یک کفه نهند تا با کفه دیگر برابر شود
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
سنگ مقیاس وزنه – سنگ ترازو
/paar sang/ سنگ مقیاس وزنه – سنگ ترازو
گویش بختیاری
1. پارسنگ ترازو؛ 2. وزن ظرف خالى پیش از ریختن چیزى در آن.
مترادف و متضاد
counterbalance (اسم)
موازنه، پارسنگ، وزنه تعادل
ballast (اسم)
بالاست، ماسه، پارسنگ
counterweight (اسم)
پارسنگ، وزنه تعادل، حالت تعادل
فرهنگستان زبان و ادب
{ballast} [حمل ونقل ریلی] قطعات شکسته شدۀ سنگ که برای تثبیت و تعادل ریل ها بر روی بستر راه آهن ریخته شود
