معانی کلمه : وه
لغت نامه دهخدا
وه . [ وِه ْ ] (ص ) به . نیک . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
وه . [ وَه ه ] (ع اِ) اندوه . (منتهی الارب ). حزن . (از اقرب الموارد). گویند: وَه ّ من هذا؛ به تنوین ، یعنی وَه ّ، چون اف اف . (از منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
به؛ نیک؛ خوب.
در هنگام تعجب از خوبی و زیبایی چیزی گفته میشود: ◻︎ وه چه خوب آمدی صفا کردی / چه عجب شد که یاد ما کردی (ایرجمیرزا: ۲۰۴).
در هنگام تعجب از خوبی و زیبایی چیزی گفته می شود: وه چه خوب آمدی صفا کردی / چه عجب شد که یاد ما کردی (ایرج میرزا: ۲۰۴ ).
به، نیک، خوب.
به، نیک، خوب.
فرهنگ معین
(وِ) (ص .) بِه ، نیک .
(وَ) (صت .) کلمه ای است دال بر: الف - تعجب ، شگفتی . ب - تحسین ، آفرین .
(وِ ) (ص . ) بِه ، نیک .
(وَ ) (صت . ) کلمه ای است دال بر: الف - تعجب ، شگفتی . ب - تحسین ، آفرین .
(وَ ) (صت . ) کلمه ای است دال بر: الف - تعجب ، شگفتی . ب - تحسین ، آفرین .
دانشنامه عمومی
برای
گویش مازنی
او
برای
او وی
/ve/ برای & او وی & او
گویش دزفولی
برای
مترادف و متضاد
oh! (صوت)
به، وه، ها، اوه
hey! (صوت)
هی، اهای، ای، وه، هلا، های
