معانی کلمه : وضع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کیفیت، حالت، چگونگی و حالت هرچیز.
۲. [عامیانه، مجاز] وضعیت مالی، توان مالی: فعلاً وضعمان خوب نیست.
۳. [عامیانه، مجاز] حالت بدن: وضع مزاجی.
۴. ایجاد کردن، پدید آوردن: وضع قوانین جدید.
۲. [عامیانه، مجاز] وضعیت مالی، توان مالی: فعلاً وضعمان خوب نیست.
۳. [عامیانه، مجاز] حالت بدن: وضع مزاجی.
۴. ایجاد کردن، پدید آوردن: وضع قوانین جدید.
فرهنگ معین
(وَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - (مص م . ) نهادن ، گذاردن . ۲ - ایجاد کردن . ۳ - (اِ. ) هیئت ، شکل ، نهاد. ۴ - روش .
دانشنامه آزاد فارسی
دانشنامه عمومی
وَضع ؛ به معنی اوضاع است که اوضاع هم خانواده و جمع وضع نیز هست .
مترادف و متضاد
هیئت
گذاشتن، نهادن
حالت، حال، شکل، موقعیت
جنبه، چگونگی، کیفیت، وجه
ایجاد، تاسیس، تشکیل، خلقت، قرار، نهاد
اسلوب، راه، روش، شیوه، طرز، طریقه، نهج
۱. اسلوب، راه، روش، شیوه، طرز، طریقه، نهج
۲. حالت، حال، شکل، موقعیت
۳. هیئت
۴. گذاشتن، نهادن
۵. جنبه، چگونگی، کیفیت، وجه
۶. ایجاد، تاسیس، تشکیل، خلقت، قرار، نهاد
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
نهش، برنهادن، نهشت
