وررفتن. [ وَرْ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) در تداول عامه ، کاویدن. کند و کاو کردن. || انگولک کردن. بازی کردن و دست زدن بسیار به چیزی. || دست به سر و کول کسی کشیدن. ملاعبه کردن. ( فرهنگ فارسی معین ): مدتی با دخترک وررفت.
فرهنگ عمید
با چیزی خود را مشغول ساختن و آن را دست کاری کردن.
فرهنگ معین
(وَ. رَ تَ ) (مص ل . ) بازی بازی کردن ، با چیزی خود را مشغول کردن .
مترادف و متضاد
twiddle (فعل)بازی کردن، تکان دادن، ور رفتن، بارامی دست زدن، وررفتن، با ساعت مچی و غیره بازی کردنtoy (فعل)بازی کردن، ور رفتنniggle (فعل)خرده گرفتن، ور رفتن، وقت گذراندنscamp (فعل)ور رفتن، عبور چیزی را لمس کردنmeddle (فعل)امیختن، فضولی کردن، ور رفتن، مداخله کردن، در وسط قرار دادن، دخالت بیجا کردنpaddle (فعل)ور رفتن، پارو زدن، دست و پا زدن، با دست نوازش کردن، با باله شنا حرکت کردن، با چوب پهن کتک زدن...