ورام . [ وَ ] (اِخ ) ورامین . نام شهری از توابع ری و نام بلوکی که این شهر در آنجا واقعشده . (ناظم الاطباء) (برهان ). رجوع به ورامین شود.
ورام . [ وَرْ را ] (اِخ ) مسعودبن ابی فراس حلی ، عالمی فقیه ، محدث ، از اولاد مالک اشتر نخعی و از اساتید شیخ منتجب الدین ابوالحسن است . به سال 605 هَ . ق درگذشت . او راست : کتاب معروف به مجموعه ٔ ورام موسوم به تنبیه الخاط...
فرهنگ عمید
۱. هر چیز سبک و کم وزن. ۲. [مقابلِ جوهر] (فلسفه ) عرض: جوهر محض الهی نفْس اوست / و این جهان یکسر بر آن جوهر ورام (ناصرخسرو: ۳۶۴ ).
فرهنگ معین
(وَ ) (اِ. ) ۱ - سهل و آسان . ۲ - کمی و نقصان در وزن یا اندازة چیزی .