واماندن. [ دَ ] ( مص مرکب ) گشاده ماندن. ( ناظم الاطباء ).گشوده ماندن. باز ماندن. || خسته و کوفته شدن از نوردیدن راه به طوری که دیگر راه نتواند رفت. ( آنندراج ). بازماندن و درنگی کردن و واپس ماندن خصوصاً از خستگی و رنج و تعب. ( ناظم الاطباء ). فروماندن از بسیاری تعب. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : فرس کشته از بس که شب رانده اندسحرگه خروشان و وامانده اند.سعدی. || عاجز شدن. درماندن. ( یادداشت مرحوم دهخدا...
فرهنگ عمید
۱. بازماندن، عقب ماندن. ۲. [عامیانه، مجاز] خسته شدن. ۳. ناتوان و درمانده شدن از انجام کاری. ۴. [مجاز] حیران و سرگردان شدن. ۵. متوقف شدن، ایستادن.
فرهنگ معین
(دَ ) (مص ل . ) خسته شدن ، عقب ماندن .
مترادف و متضاد
fail(فعل)
سر خوردن، رد شدن، تصور کردن، شکست خوردن، موفق نشدن، قصور ورزیدن، ورشکستن، واماندن، در ماندن، خیط و پیت شدن، فروگذار کردن، عقیم ماندن