هوش .[ هََ وَ ] (ع مص ) مضطرب گردیدن . || خردشکم گشتن از لاغری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هوش . [ هََ / هُو ] (اِ) کر و فر و خودنمایی . (برهان ). جهانگیری و رشیدی به این معنی آورده اند و ظاهراً مصحف بوش است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
۱. مرگ؛ موت؛ هلاک: ◻︎ ورا هوش در زاولستان بود / به دست تهم پور دستان بود (فردوسی: ۵/۲۹۷).
۲. زهر.
۱. (روانشناسی) توانایی ذهنی برای انجام هرنوع فعالیت منطقی.
۲. [عامیانه] حافظه.
۳. [قدیمی] عقل؛ خرد؛ فهم؛ شعور.
۴. (صفت) [قدیمی، عامیانه] هوشیار.
۵. [قدیمی] جان؛ روان.
۶. [قدیمی] جوهر و اصل هر چیز.
[ په . ] (اِ.) مرگ ، موت .
(اِ) 1 - زیرکی ، آگاهی . 2 - عقل ، فهم . 3 - جان ، روان .
ه با ضمه ملین و نرم:اسم صوت برای نگه داشتن خر از حرکت .
لفظی جهت ایستادن چهارپا
هوش.
استعداد
مرگ، موت
خرد، عقل
جان، روح
ادراک، شعور
بیداری، زیرکی
درایت، فراست، فهم، کیاست
۱. خرد، عقل
۲. درایت، فراست، فهم، کیاست
۳. ادراک، شعور
۴. جان، روح
۵. بیداری، زیرکی
۶. استعداد
۷. مرگ، موت