هم چنان. [ هََ چ ُ / چ ِ ] ( ق مرکب ) همچنان. چنان که بود. مانند پیش یا مانند دیگری. همان طور : چون بگردد پای او از پایدان آشکوخیده بماند هم چنان.رودکی.بزرگان لشکر همه همچنان غریوان و گریان و زاری کنان.فردوسی.چنان چون پدر داد شاهی مرادهم هم چنان تاج شاهی تو را.فردوسی.هم اندرزمان دیگری هم چنان زدم بر دهانش بپیچید ازآن.فردوسی.هم چنان چون تن ما زنده به آب است و هواسخن خوب دل مردم را آب و هواست.ناصرخس...
فرهنگ عمید
همان گونه، مانند آن، به آن روش، همان طور.
فرهنگ معین
( ~. چُ ) ۱ - (ق تشبیه . ) آن سان ، آن - گونه . ۲ - (ص . ) مثل آن ، مانند آن . ۳ - (صفت به جای موصوف ) چنان کس . ۴ - به همان شکل ، به همان صورت .
مترادف و متضاد
so (قید)بنابراین، پس، همینطور، انقدر، چنان، همچنان، چنین، چندین، بهمان اندازه، چندان، اینقدر، بقدری، این طور، همچو، همینقدر، از انرو، باین زیادیlike (قید)بسان، همچنان، به تساویlikewise (قید)نیز، بعلاوه، هم، همچنان، چنین، بهمچنین...