نیکوان. [ ک ُ ] ( اِ ) زیبایان. خوب صورتان. نیکورخان. جمع نیکو، به معنی جمیل و زیباروی : نیز ابا نیکوان نماندت جنگ فندلشکر فریاد نی خواسته نی سودمند.رودکی.آن قطره باران بر ارغوان برچون خوی به بناگوش نیکوان بر.کسائی.تا بود قد نیکوان چو الف تا بود زلف نیکوان چون جیم.ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی ص 388 ).آن روز نیکوان بگزیدند مر تراو اکنون ز تو همی بگریزند نیکوان.ناصرخسرو.نیکوان خلد بالای سرت نظار...