نکوگوی . [ ن ِ ] (نف مرکب ) خوش سخن . خوش گفتار. که سنجیده و پسندیده گوید. که درست و صواب گوید : تو چندان که باشی سخن گوی باش خردمند باش و نکوگوی باش . فردوسی .با مردم نکوگوی دژم مباش . (منتخب قابوسنامه ص 43).چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیزچون لفظ نکوگویان مشروح و مفسر. ناصرخسرو.یا نکوگوی باش یا ابکم . سنائی .مغی را که با من سر و کار بودنکوگوی هم حجره و یار بود. سعدی .نکوگویان نصیحت می کنندم ز م...