نخست. [ ن ُ خ ُ / ن َ خ ُ ] ( ص ، ق ) اول. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ نظام ). ابتدا. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). آغاز. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : نماند دل سنگ و سندان درست بر و یال کوبنده باید نخست.فردوسی.همه بر دل اندیشه این بُد نخست که بیند دو چشمم تو را تندرست.فردوسی.به سگسار مازندران بود سام نخست از جهان آفرین برد نام.فردوسی.چو شد شاه باداد بیدادگراز ایران نخس...
فرهنگ عمید
اول، بار اول، در آغاز.
فرهنگ معین
(نَ یا نُ خُ ) (ص . ) ابتدا، آغاز.
فرهنگ فارسی
اول، نخستین، اولین۱ - در آغازدراول باراول : نخست بایدکه گفتارپیشینیان رایادکنیم .۲ - ازاول از آغاز: هردشمنی ای دوست که بامن زجفا آخرکردی نخست میدانستم . ( ابوالفرج آنند ) ۳ - قبلامقابل بعداپس سپس : خوریم آنچه داریم چیزی نخست پس آنگه جهان زیرفرمان تست . ( شا.لغ. ) ۴ - ( صفت ) اولی اولین نخستین : نخست کسی که درسخن رادرسلک نظم کشید آدم صفی وخلیفه وفی بود.۵ - پیشین سابق : پژوهنده روزگارنخست گذشته سخنه...