نابیوسان. [ ب َ ] ( نف ، مرکب ، ق مرکب ) ناگاه. غافل. ( برهان قاطع ). غفلةً. فجاءة. غیرمنتظر. غیر متوقع. غیرمترقب. غیرمترقبه. غیرمترصد. فُجائی. مفاجا. نااندیشیده. بدون مقدمه : رای زدند و گفتند که نااندیشیده و نابیوسان چنین حالی بیفتاد و این بخود ستدن محال باشد. ( تاریخ بیهقی ص 497 ). و این مرگ نابیوسان هم یکی از اتفاق بد بود که دیگر کس نیارست گفت اورا که از آب گذشتن علاج نیست. ( تاریخ بیهقی ص 577 ...
فرهنگ عمید
ناگاه، ناگهان: برآمد یکی نابیوسان نبرد / که دریا همه خون شد و دشت گرد (اسدی: ۱۷۰ ).
فرهنگ معین
(ق . ) ناگاه ، ناگهان .
فرهنگ فارسی
نابیوس، ناگاه، ناگهان ناگاه غفله فجاه :[ واگراین عزم بنفاذرسانی ...تواندبود که هم از آن نظرگاه اومید..نابیوسان سربرزند...]