نابکار. [ ب ِ ] ( ص مرکب ) بدکردار. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). شریر. بدکار. بدعمل. بداندیش. بی دین. بی آئین. اوباش. ( ناظم الاطباء ). شخص بدکردار. محروض. خانع. جواظ. دشنامی است. ( یادداشت مؤلف ) : بدان تا بدانستی آن نابکارکه گردن نیازد ابا شهریار.دقیقی ( دیوان ص 41 ).دزدی ای نابکار چون غیله روی چونانکه پخته تفشیله.منجیک.بگفتش که ای بدرگ نابکارترا با سر تخت شاهی چه کار.فردوسی.غمین گشت بد گوهر نابک...
فرهنگ عمید
۱. بدکار، بدکردار. ۲. بی حاصل، بی فایده، بیکار.
فرهنگ معین
(بِ ) (ص . ) ۱ - بدکردار، بدکار. ۲ - بی حاصل ، بی فایده .
فرهنگ فارسی
بدکار، بدکردار، بی حاصل، بی فایده، بیکار( صفت ) ۱ - شخص بدکار بدکردار شریر: بگفتش که ای بدرگ نابکار ? تراباسرتخت شاهی چه کار ? ( شا. ) یامردمان نابکار. اوباش . ۲ - فاسق فاجر: ازاین دو ( سیاوش و سودابه ) یکی گر شود نابکار ازین پس که خواند مرا شهریار?... ( شا.لغ. ) یا زن نابکار. فاسقه فاجره. ۳ - ( نابکاری ) کارناشایست : [ ترا نیز بیاریم ای محمد. ...تا بر این کافران مکه و منافقان مدینه گواهی دهی که چ...