نابهنگام. [ ب ِ هََ ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) نه بوقت. نه بوقت خود. نه بهنگام. نه بوقت سزاوار. بی وقت. بی موقع : نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که به هنگامه نیسان شدنم نگذارند.خاقانی. || نابجای. نه بجای خود.نه آنجا که باید. بیمورد. بیجا : گرستن بهنگام با سوک و دردبه از خنده نابهنگام سرد.( گرشاسب نامه ).- امثال :ضرر بهنگام به از نفعنابهنگام ....
فرهنگ عمید
نابههنگام#NAME?
= نابه هنگام
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بی وقت بی موقع : نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که بهنگامه نیسان شدنم نگذارند. ( خاقانی ) ۳ - نابجا بیمورد بیجا: گرستن بهنگام باسوک و درد به از خنده نابهنگام سرد. ( گرشا. ) مقابل بهنگام
malapropos (صفت)نابجا، نا بهنگام، نا مناسب، بی موقع، بی محلunseasonable (صفت)بی مورد، نا بهنگام، بی موقع، بی جاinopportune (صفت)بی مورد، نا بهنگام، نا مناسب، بی موقع، بی جاuntimely (صفت)بی مورد، نا بهنگام، بی موقعanachronistic (صفت)بیمورد، نا بهنگامanachronous (صفت)بیمورد، نا بهنگامpremature (صفت)نا بهنگام، نارس، پیش رس، قب...