نابسامان. [ ب ِ ] ( ص مرکب ) بی ساز و برگ. ( ناظم الاطباء ). چیزی که هیچ سامان و اسباب با خود نداشته باشد. ( آنندراج ). مختل. || بی سامان. بی سرانجام. بدون ترتیب و نظم و آراستگی. ( ناظم الاطباء ). آشفته کار. بی هنجار : ای فلک سخت نابسامانی کژرو و باژگونه دورانی.مسعودسعد.برگ کاهی نیست کشت نابسامان مراخوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا.صائب.|| گمراه. بدکار. فاسد. فاسق : ای نابسامان مگر پنداری که من ا...
فرهنگ عمید
۱. بی سامان، بی سازوبرگ. ۲. بی نظم وترتیب.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بی سامان بی نظم و ترتیب آشفته : ای فلک . سخت نابسامانی کژرو و باژگونه دورانی . ( مسعودسعد ) ۲ - بی ساز و برگ . ۳ - فاسق فاسد:[ ای نابسامان . مگرپنداری که من از تهتک تو در ابواب فسق و فساد و تفریق مال من در وجه مراد و آرزو غافلم .] ۴ - ناشایست ناهنجار:[ وضیع و شریف ازین کار نابسامان و حرکت شنیع زبان تعییر و تعنیف دراز کردند.]
مترادف و متضاد
آشفته، بینظم، پراکنده، پریشان، نامجموع، نامرتب، نامنظم ≠ بسامان مجموع
unorganized(صفت)
درهم و برهم، تشکیل نشده، نابسامان، فاقد سازمان، غیر مشتکل