میراندن. [ دَ ] ( مص ) میرانیدن. سبب مرگ شدن. کشتن. ماتة. ( یادداشت مؤلف ). گرفتن حیات. کشتن و به قتل رسانیدن. ( آنندراج ) : پس آن که مردنی است میمیراند و آن دیگر را میگذارد تا وقت موعود دررسد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 307 ).به خون ناحق ما را چرا بمیراندخدای اگر سوی او خونی و ستمکاریم.ناصرخسرو.حق تعالی در آسمان ملایک را بمیراند و در جهان بجز جبرائیل نماند. ( قصص الانبیاء ص 16 ).پدیدآور خلق عالم توی...