میخ دوز. ( ن مف مرکب ) دوخته و دوزیده شده با میخ. میخ کردگی و میخ زدگی و با میخ دوخته شده و مستحکم شده. ( ناظم الاطباء ). مُسَمَّر. ( یادداشت مؤلف ).- میخ دوز کردن ؛ میخ زدن و محکم کردن با میخ. ( ناظم الاطباء ). با میخ بر جایی استوار کردن. تسمیر. ( یادداشت مؤلف ): قرالدرع قراً؛ میخ دوز کرد زره را. سَک ؛ میخ دوز کردن در به آهن. ( منتهی الارب ). || عدیم الحرکت. ( غیاث ) کنایه از مضبوط و استوار. ( ...
فرهنگ فارسی
دوخته و دوزیده شده با میخ میخ کردگی و میخ زدگی و با میخ دوخته شده و مستحکم شده عدیم الحرکت .