معانی کلمه : مولوی
لغت نامه دهخدا
مولوی . [ م َ / مُو ل َ ] (اِخ ) مولویه . نام سلسله ای از درویشان طریقه ٔ مولوی ، طریقه ای از صوفیه که پیروان جلال الدین محمد بلخی عارف و شاعر نامی هستند. (از یادداشت مؤلف ). رجوع به مولویه شود.
فرهنگ عمید
۱. مربوط به ولایت.
۲. (اسم ) (تصوف ) = مولویه
۳. (اسم ) (تصوف ) عنوان شیخ های متصوفه و علمای روحانی.
۴. (اسم ) [قدیمی] نوعی کلاه دراز یا عمامۀ کوچک: ساقی مگر وظیفهٴ حافظ زیاده داد / کآشفته گشت طره و دستار مولوی (حافظ: ۹۷۰ ).
۲. (اسم ) (تصوف ) = مولویه
۳. (اسم ) (تصوف ) عنوان شیخ های متصوفه و علمای روحانی.
۴. (اسم ) [قدیمی] نوعی کلاه دراز یا عمامۀ کوچک: ساقی مگر وظیفهٴ حافظ زیاده داد / کآشفته گشت طره و دستار مولوی (حافظ: ۹۷۰ ).
فرهنگ معین
(مُ یا مَ لَ ) (ص نسب . ) ۱ - منسوب به مولی . ۲ - نوعی کلاه نمدی بلند که دراویش بر سر گذارند.
