مواجب. [ م َ ج ِ ] ( ع اِ ) ج ِ موجب. ( از ناظم الاطباء ). و رجوع به موجب شود. || کشتی گاه قوم و مصارع آنها. گویند خرج القوم الی مواجبهم ؛ ای مصارعهم. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || ج ِ موجَب. که اسم مفعول است. گویند هذا اقل مواجب الاخوة؛ ای ایسر ما توجبه. ( از اقرب الموارد ) : مرا نیز از عهده لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را به او رسانید. ( کلیله و دمنه چ مینوی ص 161 ). و آنچه بر...
واجب ومقررکرده شده ها ، مقرریهاوحقوق ماهانه یاسالانه ، ونیزجمع موجب به معنی مرگ( اسم ) جمع : موجب ۱ - وظایف و اعمالی که بر شخص واجب باشد مبادرت بانها آنچه واجب شود و لازمه چیزی باشد ( مینوی کلیله ۱۶۱ ح ۲۷۲ ح ) : [ مرا نیز از عهده لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را بادا رسانید ... ] ( کلیله . مصحح مینوی .۲ ) ۱۶۱ - حقوق مستمری : [ نیست مطلوبش مواجب زانکه در هر نوبتی بی تقاضا خود خداوندانه آ...