مهاجرت . [ م ُ ج َ / ج ِ رَ ] (از ع ، اِمص ) ترک کردن دوستان و خویشان و خارج شدن از نزد ایشان یا فرار از ولایتی به ولایت دیگر از ظلم و تعدی . (ناظم الاطباء). بریدن از جایی به دوستی جایی دیگر. (یادداشت مؤلف ). ترک دیار گفتن و در مکان دیگر اقامت کردن . مهاجرة.- مهاجرت کردن ؛ هجرت کردن . کوچ کردن .|| مفارقت . جدائی . (از ناظم الاطباء)....
فرهنگ عمید
۱. از جایی به جای دیگر رفتن و در آنجا منزل کردن. ۲. دوری کردن از شهر و دیار خود.
فرهنگ معین
(مُ جِ رَ ) [ ع . مهاجرة ] (مص ل . ) هجرت کردن ، از جایی به جای دیگر رفتن و در آن جا مسکن گزیدن .
دانشنامه آزاد فارسی
کوچ ایل بختیارینقل مکان افراد از محل اقامتشان به جایی دیگر. اگر از کشوری به کشور دیگر رخ دهد مهاجرت بین المللی یا برون کوچ نامیده می شود و اگر در یک کشور از منطقه ای به منطقۀ دیگر باشد مهاجرت داخلی یا درون کوچ. همچنین مهاجرت ممکن است موقت (نظیر مسافرت های ایام تعطیل) یا فصلی (نظیر کوچ عشایر) یا دایمی باشد. آنچه افراد را وادار به ترک یک محیط می کند عوامل دفع و آنچه آنان را به محیط دیگر می کشاند عوا...
فرهنگ فارسی
ازجائی بجای دیگررفتن ودر آنجامنزل کردن، دوری کردن ازشهرودیارخود ( مصدر ) از موطن خود بجایی دیگر انتقال کردن هجرت گزیدن .
[ژئوفیزیک] پیشروی کانون زمینلرزه در امتداد کمربند زلزله یا زون گسلی (fauthorlt zone)، از مکانی به مکان دیگر، ناشی از انباشت کرنش [شیمی] حرکت ذرات باردار در محلول برقکاف تحت تأثیر یک میدان الکتریکی
دانشنامه عمومی
مهاجرت به معنای جابه جایی مردم از مکانی به مکانی دیگر برای کار یا زندگی است. مردم معمولاً به دلیل دور شدن از شرایط یا عوامل نامساعد دورکننده ای مانند فقر، بیماری، مسائل سیاسی، کمبود غذا، بلایای طبیعی، جنگ، بیکاری و کمبود امنیت مهاجرت می کنند. دلیل دوم می تواند شرایط و عوامل مساعد جذب کنندهٔ مقصد مهاجرت مانند امکانات بهداشتی بیشتر، آموزش بهتر، درآمد بیشتر، مسکن بهتر و آزادی های سیاسی بهتر باشد.اگرچ...
نقل قول
• «هیچ انسانی با خوشحالی وطنش را ترک نمی کند.»• «هرگز زندگانی برای کسی که از دیار خود مهاجرت کرده مانند دیگران نیست.»• «مهاجرت خیلی تلخ است، خیلی سنگین و دشوار است. آرزو می کنم هیچ کس مجبور نشود از محل زندگی اش مهاجرت کند.» -> رضا فیاضیwikiquote: مهاجرت...
مترادف و متضاد
جلایوطن، رحلت، کوچ، هجرت ≠ اقامت
flight (اسم)گریز، پرواز، سلسله، مهاجرت، عزیمت، یک رشته پلکانcolonization (اسم)استعمار، مهاجرت، کوچemigration (اسم)مهاجرت، کوچexodus (اسم)مهاجرت، خروج، مهاجرت دسته جمعی، سفر خروجexpatriation (اسم)مهاجرت، جلای وطنout-migration (اسم)مهاجرت...
فرهنگستان زبان و ادب
{migration} [ژئوفیزیک، شیمی] [ژئوفیزیک] پیشروی کانون زمین لرزه در امتداد کمربند زلزله یا زون گسلی (fauthorlt zone )، از مکانی به مکان دیگر، ناشی از انباشت کرنش
[شیمی] حرکت ذرات باردار در محلول برق کاف تحت تأثیر یک میدان الکتریکی