مندفع. [ م ُ دَ ف ِ ] ( ع ص ) دفعشونده.( غیاث ). دفعشونده و دورشونده. ( آنندراج ). دورشونده و دفعشده و دورکرده شده و رانده شده و اخراج شده و بدرکرده شده. ( ناظم الاطباء ) : چه به برکت و پرتونور ارادت و طلب حق که در نهاد ایشان است بعضی از ظلمت وجود مندفع بود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 151 ).- مندفع شدن ؛ دفع شدن. دور شدن. رد شدن. زایل شدن : هجو او راست گویم و نشودسخن راست مندفع به جواب.سوزنی.حکمت د...
فرهنگ عمید
دفع شونده، دور شونده.
فرهنگ معین
(مُ دَ فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) دفع شونده ، بیرون ریزنده ، دور شونده .