منخلع. [ م ُ خ َ ل ِ ] ( ع ص ) از جای کنده. منتزع شده. بیرون شونده. بیرون شده. جداگردیده.- منخلع شدن ؛ از جای کنده شدن. جدا شدن. بیرون آمدن. دور شدن : دوستان خدای را گویند یااولیأاﷲ بیایید نزدیک خدای تعالی ، دلهای ایشان از شادی منخلع شود. ( کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 830 ). قبایل ترکان... از اطاعت و انقیاد او منخلع شده و تعرض می رسانیده... ( جهانگشای جوینی ). در مقام فنای ارادت که سالک از حول و ق...
فرهنگ عمید
ازجا برکنده.
فرهنگ معین
(مُ خَ لِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - از جای کنده . ۲ - منقطع .