منحل. [ م ُ ح َل ل ] ( ع ص ) گشاده شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ). گره گشاده. ( ناظم الاطباء ). بازگشته. گشاده. گشوده. از هم باز شده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).- منحل گردیدن ؛ از هم گشودن. ازهم گسیخته شدن : اگر در خیال جبال یک نفس نقش آن تصور گیرد، اجزای آن ابدالدهر مزلزل و اوصال آن منحل گردد. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 133 ). الا وقتی که قوت امساک سپری شود و عقده وقار منحل گردد. ( مصباح الهدایة چ...
فرهنگ عمید
۱. حل شده. ۲. بازشده، گشوده شده. ۳. برچیده شده، از بین رفته.
فرهنگ معین
(مُ حَ لّ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - حل شده . ۲ - در فارسی برچیده شده ، نیست شده .
فرهنگ فارسی
حل شده، بازشده، گشوده شده، درفارسی به معنی برچیده شده وازبین رفته نیزمیگویند ( اسم ) ۱ - حل شونده ( مانند شکر در آب ) . ۲ - گشوده شونده ۳ - تعطیل شونده برچیده شونده .