معانی کلمه : منجم
لغت نامه دهخدا
منجم . [ م ُ ن َج ْ ج َ ] (ع ص ) حساب شده و تعیین شده از روش ستاره ها. (ناظم الاطباء). || وامی که پاره پاره ادا کرده شود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به تنجیم شود.
فرهنگ عمید
معدن.
کسی که علم نجوم میداند.
معدن.
کسی که علم نجوم می داند.
کسی که علم نجوم می داند.
فرهنگ معین
(مُ نَ جِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ستاره شناس ، کسی که به دانش اخترشناسی می پردازد.
فرهنگ فارسی
ستاره شناس، ستاره شمر، کسی که علم نجوم می داند
( اسم ) دانای علم نجوم اختر شناس ستاره شناس جمع : منجمین .
حساب شده و تعیین شده از روش ستاره ها یا وامی که پاره پاره ادا کرده شود .
( اسم ) دانای علم نجوم اختر شناس ستاره شناس جمع : منجمین .
حساب شده و تعیین شده از روش ستاره ها یا وامی که پاره پاره ادا کرده شود .
مترادف و متضاد
اخترشناس، ستارهشناس، گردونشناس، نجومدان، اختربین
فرهنگ فارسی ساره
اخترشناس، اخترمار
