ممزق . [ م ُ م َزْ زِ ] (ع ص ) پراکننده . متفرق سازنده : روزگار مفرق احباب و ممزق اصحاب است میان ایشان تشتت و تفریق رسانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رجوع به تمزیق شود.
ممزق . [ م ُ م َزْ زَ ] (ع ص ) دریده . پاره شده . (از اقرب الموارد). متلاشی شده . ممزوق : بس که در این خاک ممزق شدندپیکر خوبان بدیعالجمال .سعدی ....
[ویکی الکتاب] معنی مُمَزَّقٍ: متلاشی شده -قطعه قطعه شده (از تمزیق به معنای تقطیع و تفریق است. عبارت "إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ" هنگامی که (در خاک گور) به طور کامل متلاشی و قطعه قطعه شوید.)معنی مَزَّقْنَاهُمْ: آنان را متلاشی و تار ومار کردیم ("مَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ " یعنی آنان را به شدت و به طور کامل متلاشی و تار ومار کردیم)ریشه کلمه: مزق (۴ بار)مَزْق و تَمْزیق به معنی پاره کردن و ...