ملازة. [ م َ زَ ] (ع ص ، اِ) بادامستان . (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ارض ملازة؛ زمینی که درخت بادام در آن بسیار باشد. (از اقرب الموارد).
ملازة. [ م ُ لازْ زَ ] (ع مص ) برچسبیدن با هم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). لازته ملازة و لزازاً؛ برچسبیدم به آن . (ناظم الاطباء). || با هم عداوت و دشمنی کردن . لِزاز. (یادداشت به خط ...
فرهنگ معین
(مَ ) (اِ. ) نک ملاز.
فرهنگ فارسی
( اسم ) زبان کوچک را گویند که در دنباله شراع الحنک از سقف دهان آویخته است زبان کوچک لهات ملاز : [خواجه غلامی خرید دیگر تازه سست هل و هرزه گرد و لتره ملازه . ] ( منجیک . ۴۷۸ ) بر چسبیدن با هم . لاززته ملازه و لزازا