Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : مقیم

تلفظ بین المللی : /mˈoq1im/ تلفظ :‌ [m'oq1im]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیواژه نامه بختیاریکا
  • مقیم اباد
  • مقیم استرابادی
  • مقیم اصفهانی
  • مقیم بخارایی
  • مقیم تبریزی
  • مقیم سبزواری
  • مقیم منزل هفتم
  • مقیم هندوستانی
  • مقیم کازرونی
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیواژه نامه بختیاریکا

لغت نامه دهخدا

مقیم. [ م ُ ] ( ع ص ) آن که در جایی آرام کند و دوام ورزد و آن را وطن کند و باشنده و متوطن و ساکن و قرارگرفته. ( ناظم الاطباء ). اقامت کننده. قاطن. ساکن. جای گرفته. جای گیر در جایی. ثاوی. مقابل مسافر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : مرا بی روی تو ناله ندیم است دریغ هجر در جانم مقیم است.فخرالدین اسعد.دانی که من مقیمم بر درگه شهنشه تا بازگشت سلطان از لاله زار ساری.منوچهری.پنج سوار رسید که از آن امیر ...

فرهنگ عمید

۱. کسی که در جایی اقامت دارد.
۲. [قدیمی] برپا دارنده.
۳. [قدیمی] ثابت، پابرجا.

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع . ] (اِفا. ) اقامت گزیده .

فرهنگ فارسی

برپادارنده، کسی که درجائی اقامت دارد، ثابت و پابرجا۱ - ( اسم ) کسی که در جایی مسکن گرفته اقامت کننده : [ تا یکی جرعه مگر نذر گدایان سازند روز و شب بر در میخانه نشاط است مقیم . ] ( نشاط اصفهانی . چا . نخعی ۲ ) ۱۳۷ - ثابت شده در جایی مقابل مسافر : [ و اعقاب و اخلاف ایشان را مسلم داشته و بعضی بر عامه سادات مقیم و مسافر و کافه متصوفه وارد و صادر وقف کرده ... ] ( المعجم . چا . دانشگاه . ۱۴ ) جمع : مقیم...

مترادف و متضاد

اسم ≠ مهاجر

پیوسته، ثابت، دایم

باشنده، ساکن، ماندگار، متوطن، معتکف

۱. باشنده، ساکن، ماندگار، متوطن، معتکف
۲. پیوسته، ثابت، دایم ≠ مهاجر

termer (اسم)مقیم، دسیسه کار، زندانیdweller (اسم)مقیمhabitant (صفت)مقیمdwelling (صفت)مقیمbiding (صفت)مقیمresident (صفت)مقیمresiding (صفت)مقیمdomiciled (صفت)مقیمindwelling (صفت)مقیمinhabiting (صفت)مقیم...

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی مُّقِیمٌ: پاینده - ثابتی که هرگز زایل نشود و تمامی نداشته باشد - برپادارنده (برپادارنده ایکه آنچه را برپا می دارد زایل نشو و تمامی نداشته باشد)معنی ثَاوِیاً: مقیم - کسی که در جایی مسکن یا اقامت کندمعنی عَاکِفُ: ملازم - مقیم (ازعکوف به معنای ملازمت و ایستادن نزد چیزی است. در عبارت "سَوَاءً ﭐلْعَاکِفُ فِیهِ " منظور از "عاکف فیه "کسی است که مقیم مکه باشد)ریشه کلمه: قوم (۶۶۰ بار)wik...

واژه نامه بختیاریکا

تِراسِستِه

کلمات مرتبط

  • مقیم اباد
  • مقیم استرابادی
  • مقیم اصفهانی
  • مقیم بخارایی
  • مقیم تبریزی
  • مقیم سبزواری
  • مقیم منزل هفتم
  • مقیم هندوستانی
  • مقیم کازرونی
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات