مقیم. [ م ُ ] ( ع ص ) آن که در جایی آرام کند و دوام ورزد و آن را وطن کند و باشنده و متوطن و ساکن و قرارگرفته. ( ناظم الاطباء ). اقامت کننده. قاطن. ساکن. جای گرفته. جای گیر در جایی. ثاوی. مقابل مسافر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : مرا بی روی تو ناله ندیم است دریغ هجر در جانم مقیم است.فخرالدین اسعد.دانی که من مقیمم بر درگه شهنشه تا بازگشت سلطان از لاله زار ساری.منوچهری.پنج سوار رسید که از آن امیر ...
فرهنگ عمید
۱. کسی که در جایی اقامت دارد. ۲. [قدیمی] برپا دارنده. ۳. [قدیمی] ثابت، پابرجا.
فرهنگ معین
(مُ ) [ ع . ] (اِفا. ) اقامت گزیده .
فرهنگ فارسی
برپادارنده، کسی که درجائی اقامت دارد، ثابت و پابرجا۱ - ( اسم ) کسی که در جایی مسکن گرفته اقامت کننده : [ تا یکی جرعه مگر نذر گدایان سازند روز و شب بر در میخانه نشاط است مقیم . ] ( نشاط اصفهانی . چا . نخعی ۲ ) ۱۳۷ - ثابت شده در جایی مقابل مسافر : [ و اعقاب و اخلاف ایشان را مسلم داشته و بعضی بر عامه سادات مقیم و مسافر و کافه متصوفه وارد و صادر وقف کرده ... ] ( المعجم . چا . دانشگاه . ۱۴ ) جمع : مقیم...
[ویکی الکتاب] معنی مُّقِیمٌ: پاینده - ثابتی که هرگز زایل نشود و تمامی نداشته باشد - برپادارنده (برپادارنده ایکه آنچه را برپا می دارد زایل نشو و تمامی نداشته باشد)معنی ثَاوِیاً: مقیم - کسی که در جایی مسکن یا اقامت کندمعنی عَاکِفُ: ملازم - مقیم (ازعکوف به معنای ملازمت و ایستادن نزد چیزی است. در عبارت "سَوَاءً ﭐلْعَاکِفُ فِیهِ " منظور از "عاکف فیه "کسی است که مقیم مکه باشد)ریشه کلمه: قوم (۶۶۰ بار)wik...