معانی کلمه : مقیم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که در جایی اقامت دارد.
۲. [قدیمی] برپا دارنده.
۳. [قدیمی] ثابت، پابرجا.
۲. [قدیمی] برپا دارنده.
۳. [قدیمی] ثابت، پابرجا.
فرهنگ معین
(مُ ) [ ع . ] (اِفا. ) اقامت گزیده .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
اسم ≠ مهاجر
پیوسته، ثابت، دایم
باشنده، ساکن، ماندگار، متوطن، معتکف
۱. باشنده، ساکن، ماندگار، متوطن، معتکف
۲. پیوسته، ثابت، دایم ≠ مهاجر
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
تِراسِستِه
