کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه مقی | کلماتور
معانی کلمه : مقی
تلفظ بین المللی :
/mˈaq1i/
تلفظ :
[m'aq1i]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
مقی ء
ریزگان مقیم
ستارۀ مقیاس
اوزان و مقیاس ها
سامانۀ همرَفتی میان مقیاس
ضریب مقیاس
صرفه جویی ناشی از مقیاس
طیف مقیاس
عدد مقیاس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
مقی ٔ.
[ م ُ ] (ع ص ) دواء مقی ٔ؛ داروی قی آور. (ناظم الاطباء).
مقی . [ م َق ْی ْ ] (ع مص ) روشن کردن شمشیر و تشت و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جلادادن شمشیر و آیینه و تشت یا دندان را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نگاه داشتن وگویند امقه مقیتک مالک ای صنه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مقو شود....
فرهنگ فارسی
روشن کردن شمیشر و تشت و جز آن . جلا دادن شمشیر و آیینه و تشت یا دندان را
کلمات مرتبط
مقی ء
ریزگان مقیم
ستارۀ مقیاس
اوزان و مقیاس ها
سامانۀ همرَفتی میان مقیاس
ضریب مقیاس
صرفه جویی ناشی از مقیاس
طیف مقیاس
عدد مقیاس
نظرات