مقفی . [ م َ فی ی ] (ع ص ) از پس گردن ذبح شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقفی . [ م ُ فا ] (ع ص ) مقدم شده . (ناظم الاطباء). رجل مقفی ؛ مرد برگزیده ٔ گرامی داشته . (از اقرب الموارد).
مقفی . [ م ُ ق َف ْ فا ] (اِخ ) (الَ ...) از نامهای آن حضرت صلی اﷲ علیه و آله است . (ناظم الاطباء) (از حبیب السیر)....
فرهنگ معین
(مُ قَ ف فا ) [ ع . ] (اِمف . ) دارای قافیه .
فرهنگ فارسی
کلام باقافیه، قافیه دار( اسم ) ۱ - دارای قافیه مقابل غیر مقفی : [ و گفتند ( در تعریف شعر ) حروف آخرین آن بیکدیگر ماننده تا فرق بود میان مقفی و غیر مقفی ... ] ( المعجم . مد . چا . ۲ ) ۱۴۷:۱ - آنست که ضرب و عروض آن در حروف مختلف باشند چنانک رضی نیشابوری گفته است : [ زهی سرفرازی که با پایگاهت میسر نشد چرخ را دستیاری . ] که اگرچه وزن عروض و ضرب این بیت فعولن است حروف آن مختلف است ( المعجم . مد . چا . ...