مقفع. [ م ُ ق َف ْ ف ِ / م ُ ق َف ْ ف َ ] (ع ص ) مرد که همواره سرنگون باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقفع. [ م ُ ق َف ْ ف َ ] (ع ص ) ترنجیده و درهم کشیده . (ناظم الاطباء). رجل مقفعالیدین ؛ مرد ترنجیده و یرا گرفته دست . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مردی که دستش ترنجیده...
فرهنگ معین
(مُ قَ فَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - سرافکنده ، سر به زیر. ۲ - کسی که دست هایش بر اثر سرما و جز آن شل و لرزان باشد. ۳ - آن که انگشتانش برگشته باشد.
فرهنگ فارسی
سرافکنده، سرب یر ، وکسی که دستهایش تشنج دارد، وکسی که انگشتانش ترنجیده وبرگشته باشد ( اسم ) ۱ - کسی که همیشه سرش بطرف پایین باشد سرافکنده سر بزیر. ۲ - کسی که دستهایش بر اثر سرما و جز آن شل و لرزان باشد. ۳ - آنکه انگشتانش ترنجیده و برگشته باشد. ترنجیده و در هم کشیده .