مقعر. [ م ُ ق َع ْ ع ِ ] (ع ص ) رجل مقعر؛ مردی که از بن حلق خود سخن می گوید. || فلان مقعر؛ فلان به عمق امور می رسد. (از اقرب الموارد).
مقعر. [ م ُ ق َع ْ ع َ ] ( ع ص ) قدح مقعر؛ کاسه مغاک. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). قعب مقعر؛ کاسه گود. ( از اقرب الموارد ). || جای عمیق و جای مغاک. ( غیاث ) ( آنندراج ). مغاک دار و عمیق و عمق دار. ( ناظم الاطباء ). گود...
فرهنگ عمید
فرو رفته، گود، دارای عمق.
فرهنگ معین
(مُ قَ عَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) گود، فرو رفته .
دانشنامه آزاد فارسی
مُقَعَّر (concave)از دید ناظر، صفت سطحی با تورفتگی. مثلاً اگر به کاسه ای از بالا نگاه کنیم، تورفته به نظر می رسد. در هندسۀ مسطحه، چندضلعیمقعر چندضلعی ای با یک زاویۀ داخلیبزرگ تر از ْ۱۸۰ است. مقعر متضاد محدباست.wikijoo: مقعر...
فرهنگ فارسی
گود، فرورفته، دارای عمق، خلاف محدب ۱ - ( اسم ) فرورفته گود عمق دار مقابل محدب ۲ - ( اسم ) گودی . قعر : [ و چنان تصور باید کرد که در مقعر فلک قمر آتش است . ] ( چهارمقاله . ۸ ) یا آیینه مقعر. رجل مقعر مردی که از بن حلق خود سخن می گوید . یا فلان مقعر فلان به عمق امور می رسد .
دانشنامه عمومی
مقعر یا کاو به نوعی منحنی گفته می شود که انحنای آن به طرف داخل است (بر خلاف منحنی محدب یا کوژ). عدسی، لنزی دارای سطح مقعر آینه خمیده مقعر ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد: